وبلاگicon
یادداشت های کودکی
تاريخ : يکشنبه 15 بهمن 1391 | 17:53 | نویسنده : زیبا

 

 

 

تو ... تنها واژه تمام زندگی منی

با تو جمله ساختن سخت نیست

چون تو برایم کتابی ناتمامی

پر از حرف های نا گفته

پر از شعرهای نا خوانده

پر از احساسی برای من

تو پر از منی

و من پر از تو!!


 



تاريخ : پنجشنبه 27 شهريور 1393 | 16:55 | نویسنده : زیبا

سلام گل پسری الان که اومدم سراغ وبلاگت تا این 1 سال غیبت رو جبران کنم تو 2 سال و 6 ماه و 5 روزه هستی این پست تقریبا مربوط به 1 سال پیش میشه برای همین جزییات زیاد یادم نیست

یادمه از اون اول شیر دادن به تو برام سخت بود دلم میخواست شیر خشک میخوردی ولی برعکس تو شیشه نخوردی بگذریم ولی اینم میگند توفیق اجباری با خودم فکر کردم بعد واکسن 18 ماهگی پروزه ی از شیر گرفتن رو شروع کنم  یه روز بدون نیت خواستم امتحانت کنم چسب زخم زدم رو سینه ام و گفتم اووف شده تو با تعجب نگاه کردی رفتی تا شب چند بار به همین منوال گذشت سرگرم میشدی و فراموش میکردی من رو میگی باورم نمیشد اون بچه ای که یه سره میچسبید بهم به این راحتی کنار اومده موقع خواب هم در کمال ناباوری وقتی گفتم اوفه بوسم کردی و با کمی اینور اونور شدن خوابیدی ولی وسط شب که طبق معمول بیدار شدی نتونستم آرومت کنم شیر دادم خوردی صبح هم مثل همیشه از روشن شدن هوا تا بیداری کامل دایم سینه ام دهنت بود بعد از بیداری باز چسب زدم  و تصمیم گرفتم موقع خوابیدنت چه روز چه شب شیر بدم ولی بیداری نه .

چند روزی برنامه ام همین بود ولی یه شب به بابا گفتم شب بهش نمیخوام شیر بدم اگر طاقت گریه نداری برو پایین بخواب

اونشب موقع خواب کمی بهونه گرفتی ولی با اینکه جیگرم کباب میشد کوتاه نیومدم دراز کشیدم تو هم اومدی بغلم سرتو گذاشتی رو سینه ام تکونت دادم زود خوابیدی وسط شب هم همین طور ارومت کردم تا شب 3وم که دیگه بهونه نگرفتی با لیوان شیر دادم خوابیدی

همه از جمله خودم اصلا باورمون نمیشد در عرض این مدت (7روز) کوتاه موفق بشیم میگم 7 روز ولی اصلا گریه زاری های ازار دهنده نداشتی روزها که تا میگفتم اووفه میگفتی ببینم بعد چسب رو که میدیدی میگفتی اااااه ه ه و میرفتی خودم فکر میکنم چون زود بود موفق شدم چون 2 سال به بعد بچه ها لجبازی رو یاد میگیرند و زیر بار نه گفتن نمیرند



تاريخ : دوشنبه 24 شهريور 1393 | 13:27 | نویسنده : زیبا

سلام  به همه ی مامانای قدیمی و جدید  خوبید که  لابد دوستای قدیمی به کلی ازمون قطع   امید کردند الان دلیل این غیبت طولانی رو میگم        راستش بعد اون حاثه ای که دقیقا 1 سال ازش میگذره (تو پستهای قبلی هست )کلی اشفته خاطر شده بودم ولی در عین حال باید به پسرم کمک میکردم تا ترسش رو  بذاره کنار که  خدارو شکر  بعد مدت کوتاهی به روال عادی برگشت  و پرستاری از شوشو هم تا 1 ماهی مشغولم کرده بود این مدت 2ماهه باعث تنبلی و ترک عادت شد  و بعد هم  پروزه ی از شیر  گرفتن و  اماده شدن خودم برای ارشد این غیبت رو  تا اینجا کشوند تو پست بعدی با یه عالمه حرف و خاطره و عکس  میام دیر نمیکنم    بای بای        دوستان ببخشید                                                                                                  



تاريخ : سه شنبه 28 آبان 1392 | 16:49 | نویسنده : زیبا

سلام 

در تاریخ ١٠ ابان اقدام به از شیر گرفتن ارشان کردم که به زودی میام جزییاتش رو میذارم تا هم یادم بمونه هم مامانای دیگه هم استفاده کنند



تاريخ : جمعه 19 مهر 1392 | 16:18 | نویسنده : زیبا

کافیه سیم جارو برقی رو جمع کنی ! اون موقع است که آشغالا یکی یکی خودشونو بهت نشون بدن !

  

ﺍُﺩﮐﻠﻦ ۲۰۰ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻨﯽ ﻣﯿﺰﻧﯽ ۳ ﺳﺎﻋﺘﻢ ﺑﻮﺵ ﻧﻤﯿﻤﻮﻧﻪ ! بعد یه ﺳﯿﮕﺎﺭ ۲۰۰ ﺗﻮﻣﻨﯽ ﻣﯿﮑﺸﯽ ﺗﺎ ۳ ﺭﻭﺯ ﺑﻮﺵ ﻣﯿﻤﻮﻧﻪ . . . ! 

 

دقیقا وقتی داری با بابات راجع به گرفتن ماشین حرف میزنی ، همون لحظه تلویزیون یه برنامه پخش میکنه درمورد تاسف بارترین تصادف های تاریخ بشر با ماشین ! کلی هم به خانواده ها توصیه میکنه

 

همیشه توی تاکسی اون کسی که اون ته نشسته ، زودتر پیاده میشه !!

  

1 هفته رژیم حرفه ای شما با ۱ ساعت پرخوری بر می گرده !

 

 هندزفری رو اتو هم بکشیم بعد دو دقیقه گره میخوره !

 

 اگه اسمت میرزا پشمک الدین گل کلمیان هم باشه ، وقتی میخوای ایمیل یاهو درست کنی میگه قبلا با این اسم ساخته شده !

 

اگر همه دنیا تأییدت کنن اون یه نفری که باید تأیید کنه نمی کنه !

 سایز سنگ فرش های پیاده رو یه جوریه که نمی تونی توشون منظم راه بری . . .


کیلو کیلو آلبالو و آناناس و هلو و پرتقال تو یخچال باشه نمیخورین !
اما یه رانی که میخری گیر میدی به اون تیکه میوه که تهش مونده ! دلت میخواد با کلید درش بیاری !!!

  اگه تنها باشی همه ماشینا خالیه ، اما اگه دونفر باشید ۶۰ تا ماشینم بیاد فقط جا برای ۱ نفر دارن ! چرا ؟!

 

 وقتایی که با خودت تقلب می‌بری ، امتحان مثه آب خوردنه ، وقتی نمی‌ بری امتحان میشه در حد آزمون دکتری !

 

 موقع رایت کردن سی دی یا ۳۰۰ مِگ خالی می مونه یا ۵ مگ زیاد میاد که چون یه دونه فایله کاریشم نمی تونی کنی !

 

 

 یک ساعت اضافه میخوابی تا دو روز خوابت نمیاد ، یک ساعت کمتر میخوابی تا دو روز خواب آلودی !

 زمانی اون چیزی که آرزومون بوده رو به دست میاریم که دیگه آرزومون نیست !

 



تاريخ : جمعه 19 مهر 1392 | 16:06 | نویسنده : زیبا
از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت.
فرشته‌ای ظاهر شد و گفت: "چرا این همه وقت صرف این یکی می‌فرمایید؟"
خداوند پاسخ داد:
"دستور کار او را دیده‌ای‌؟
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.

باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
بوسه‌ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند."
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
"این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید."

خداوند گفت :
"نمی شود!!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند،
یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد."
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
"اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی."
"بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده‌ام.
تصورش را هم نمی‌توانی بکنی که تا چه حد می‌تواند تحمل کند و زحمت بکشد."
فرشته پرسید :
"فکر هم می‌تواند بکند؟"
خداوند پاسخ داد :
"نه تنها فکر می‌کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد."
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.

فرشته پرسید :
"اشک دیگر برای چیست؟"
خداوند گفت:
"اشک وسیله‌ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا‌امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش."
فرشته متاثر شد:
"شما فکر همه چیز را کرده‌اید، چون زن‌ها واقعا حیرت انگیزند."
زن‌ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می‌کنند.
همواره بچه‌ها را به دندان می‌کشند.
سختی‌ها را بهتر تحمل می‌کنند.
بار زندگی را به دوش می‌کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می‌پراکنند.
وقتی خوشحالند گریه می‌کنند.
برای آنچه باور دارند می‌جنگند.
آنها می‌رانند، می‌پرند، راه می‌روند، می‌دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می‌آورد
زن‌ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند و می‌دانند که بغل کردن و بوسیدن می‌تواند هر دل شکسته‌ای را التیام بخشد.
کار زن‌ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،
آنها شادی و امید به ارمغان می‌آورند. آنها شفقت و فکر نو می‌بخشند
زن‌ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند.
خداوند گفت: "این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد!"
فرشته پرسید: "چه عیبی؟"

خداوند گفت:

"قدر خودش را نمی داند . . ."


تاريخ : پنجشنبه 28 شهريور 1392 | 1:37 | نویسنده : زیبا

سلام نفسم الان كه تو دارم اين ژست رو مينويسم تو خوابيدي  درست 10 شب از اون اتفاق وحشتناك كه هنوز از يادآوريش تنم به لرزه مي افته ميگذره ولي خدا رو شكر كه به خير گذشت خدا تو و بابا رو دوباره بهم بخشيد راسته كه ميگند هزار تا فرشته مواظب بچه هاند سلامتي تو برامون مثل معجزه است ميگم معجزه به چند دليل :

اول اينكه تو هميشه بغل بابا بودي و اگر بابا ميرفت زير زمين تو هم يا باهاش ميرفتي يا خودت ميرفتي از بالا پله ها نگاهش ميكردي و منتظر ميموندي بياد بالا ولي اون شب قبل انفجار بابا ميذارت رو ايوون و تنهايي ميره

دوم اينكه خدا خواسته با اينكه آتيش مژه هاي قشنگت و كمي از موهاي سرت  رو سوزونده خدارو شكر به پوست ظريفت كوچيكترين آسيبي نرسونده

سوم اينكه موج انفجار يك گلدون بزرگ رو از بغل دست تو پرتاب كرده پايين واي كه اگر تو هم پرت ميشدي و خداي ناكردهزبوونم لال  سرت جايي ميخورد ......  حالا حق دارم بگم معجزه  حق دارم بگم خدا هزار تا از فرشته هاش نگهبان ني ني ها هستند ؟

عزيزم پسرم به خدا حاضرم تمام دنيامو بدم و خاطرهي اون شب رو از ذهن قشنگ تو پاك كنم باور كن تو اين يك سال و نيم كه تو كنارم بودي تمام سعي ام رو كردم تا روح تو آسيبي نبينه در تمام دنيا و آرزوهامو بستم تا امنيت رو احساس كني تا مطمين باشي مادرت هميشه كنارته ولي از اون شب كذايي به بعد تمام تلاش هام نقش بر آب ميبينم وقتي ترس رو تو وجودت حس ميكنم داغون ميشم  يك لحظه دور از چشمت كه باشم بغض ميكني و آنچنان گريه ميكني كه كه ساكت كردنت كار هر كسي نيست  ولي باز اميدوارم كه با گذشت زمان همه مون اين خاطره رو از ياد ببريم

خدايا شكرت كه كه همسرم و پسرم سالمند  باز هم در كنارم هستند

                 خدايا شكرت

از تمام دوستاني كه كامنت گذاشتند و جوياي احوال همسرم بودند ممنون و معذرت ميخوام كه نتونستم به تك تكشو ن جواب بدم

 



تاريخ : جمعه 15 شهريور 1392 | 0:48 | نویسنده : زیبا

سلام گلكم نميدونم وقتي اين پست رو بخوني اين خاطره وحشتناك رو يادته يا نه دلم نميخواد حرفهاي ناراحت كننده تو وبت بنويسم ولي دلم خيلي گرفته خوابم نميبره اومدم اينجا بنويسم شايد آروم بشم

امروز غروب تو و بابا رفتيد بيرون نميدونم ساعت دقيق چند بود هوا تازه تاريك شده بود كه برگشتيد با عمه و عزيز و بابا رو ايوون نشسته بوديد منم از پنجره نگاهت ميكردم بابا جان زيرزمين بود يكدفعه صداي نشت گاز اومد بابا دويد زير زمين  بعد از چند دقيقه برگشت از پله هاي زير زمين ميومدند بالا بابا گفت خدا بهمون رحم كرد كه يكدفعه صداي انفنجار و آتش اومد رو سر بابا و منم ديگه نفهميدم چطور دويدم پايين فقط تو پله ها صداي فرياد بابا رو ميشنيدم و خودم گريه ميكردم با اون صحنه اي كه از بالا ديده بود هزار جور فكر اومد تو سرم دور از جون بابا ......... ولش كن نميتونم بگم چه فكرايي  رسيدم پايين ديدمش دنبال تو ميگرده و به من ميگه برو تو كمي خيالم راحت شد چشم چرخوندم تو رو نديدم داد زدم آرشان گفتند تو كوچه است تو رو عزيز بغل كرده ود دويده بود بيرون منم دويدم بيرون خدايا پسرم وقتي بغلت كردماونقدر ترسيده بودي كه تمام بدن و فكت ميلرزيد از جمعيت دورت كردم يه كم كه آروم شدي فقط بابا بابا ميكردي و با دست به محل انفجار اشاره ميكردي خواستم ببرمت پيش بابا كه گفتند بردندش بيمارستان دنيا رو سرم خراب شد ولي  انگار خدا خيلي باهامون بود  ميگند سوختگي سطحيه ولي بايد بستري بشه ولي تو خيلي بي تابي ميكني الان هم به زور خوابوندمت  خدايا پسرم و همسرم رو بهم بخشيدي با وجود رنگ و بنزين و چند تا ماشين تو حياط خدا بهمون رحم كرد خدايا شكرت  ولي امشب بابايي خيلي درد ميكشه و اذيت ميشه بميرم كاش ميشد پيشش بودم



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 19 صفحه بعد